مجتمع فرهنگی آموزشی علامه طباطبایی

 

    

مجتمع فرهنگی آموزشی علامه طباطبایی

آنچه اصل است از دید پنهان است(درباره ی آنتوان دو سنت اگزوپری)

نشریات : جوانه اندیشه : شماره 46

  جستجوی پیشرفته

مجتمع فرهنگی آموزشی علامه طباطبایی

 
 
 

     آنچه اصل است از دید پنهان است(درباره ی آنتوان دو سنت اگزوپری)

صفحه اول تماس  
 
         
 
مجتمع فرهنگی آموزشی علامه طباطبایی

 

   

  

در صورتیکه مایل هستید بصورت دوره ای اخبار، اطلاعیه ها، نمونه سوالات جدید، مطالب و مقالات علمی به email شما ارسال شود، مشخصات خود را وارد نمایید تا در سیستم خبرنامه مجتمع عضو شوید :

نام :
نام خانوادگی :
پست الکترونیک :

 

 

جستجوهای دیگران :

 دبیرستان | علامه | طباطبایی | دانش آموز | مدرسه | نخبگان | دانشگاه | کنکور | دانش آموزان | سوال | نمونه سوال | مقاله | علمی | آموزشی | راهنمایی | سوالات امتحانات نهایی | موفقیت | نتیجه کنکور سراسری

جستجوی پیشرفته با استفاده از Google

 
 
 
 
 
 

 

 
آنچه اصل است از دید پنهان است(درباره ی آنتوان دو سنت اگزوپری)
مشاهده نسخه ویژه چاپ از "آنچه اصل است از دید پنهان است(درباره ی آنتوان دو سنت اگزوپری) "

نویسنده : ب. ترابی(کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فرانسه)  کد مطلب : 76

همه مطالب سایت نشریات جوانه اندیشه شماره 46
همه مطالب سایت مطالب و مقالات علمی مطالب ارسالی دبیران و همکاران مجتمع

 

در صورتیکه مایل هستید آخرین مطالب، اخبار، اطلاعیه ها، نمونه سوالات و نشریات مجتمع را از طریق ایمیل دریافت نمایید، در خبر نامه سایت مجتمع عضو شوید :

«آخ، شازده کوچولو! این جوری بود که من کم کمک از زندگی محدود و دل گیر تو سردر آوردم. تا مدت ها تنها سرگرمی تو تماشای زیبایی غروب آفتاب بوده. به این نکته ی تازه، صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:
- غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرو رفتن آفتاب را تماشا کنیم...
- هوم، حالاها باید صبر کنی...
- واسه ی چی صبر کنم؟
- صبر کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خنده ات گرفت و برگشتی به من گفتی:
- همه اش خیال می کنم تو اخترک خودمم!
- راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه می دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می توانی هر قدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
- یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
- خودت که می دانی... وقتی آدم دلش خیلی گرفته باشد از تماشای غروب لذت می برد.
- پس خدا می داند آن روز چهل و سه غروبه چه قدر دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.»
این بچه یاغی است:
اوضاع تحصیلش چندان تعریفی نداشت. مدیر مدرسه شان می گفت: «در زبان فرانسه به خاطر تلفظ وحشتناکش، نمره های بد می گرفت و باقی درس هایش هم آن طور که توقع داشتیم نبود. اما شاعری و طراحی اش عالی بود». حاضر بود استعداد خودش را برای هر چیزی جز درس و مدرسه صرف کند. دست و پاچلفتی بود، ناهنجار، زمخت، تودار و دایما در رنج و درد. از هم شاگردی هایش یک سرو گردن بلندتر بود و باید آخر صف می ایستاد و همیشه از بچه هایی که به دماغ بزرگش می گفتند شیپور، شاکی بود. ولی با این وجود بین بچه ها محبوب بود. یکی از هم کلاسی هایش گفته بود: «وقتی او بهت لبخند می زند، تمام غصه ها را از یادت می برد».
آنتوان ماری روژه کنت دوسنت اگزوپری، صبح 29 ژوئن 1900 به دنیا آمد. در خانه ی شماره ی 8 خیابان پیرای لیون. پدر و مادرش هر دو از اشراف و اصیل زادگان ولایتی بودند. اگزوپری به جزییات شجره نامه اش توجه نداشت. معمولا لاف زنی نمی کرد و برخلاف مادرش رابطه ی خونی و عناوین قلنبه سلمبه را آداب دانی نمی دانست. ترجیح می داد مثل پدرش شوخ طبع، شگفت آور و جذاب باشد؛ سه ساله بود که پدرش را از دست داد.
از شش سالگی شعرهایی می گفت که غیر از خودش و برادرش شنونده ی دیگری نداشت که تازه فرانسوا هم مجبور به شنیدن بود و گرنه کتک مفصلی از آنتوان می خورد. عادت داشت نصفه شب ها شعر بگوید. پتو یا ملحفه ای دور خودش می پیچید راه می افتاد و دنبال شنونده می گشت. خواهر و مادر و برادرها را از خواب بیدار می کرد و آن ها مجبور بودند که در آن وقت شب شعرها را بشنوند و نظرشان را بگویند. به مادرش می گفت وقتی ازخواب بیدار می شوید ذهن تان آمادگی بیش تری دارد! این عادت تا آخر عمر هم از سرش نیفتاد. دوستانش از دستش عاجز بودند. هر وقت ساعت 2- 3 نصفه شب تلفن زنگ می زد می دانستند اگزوپری پشت خط است و می خواهد نظرشان را راجع به نوشته ی جدیدش بداند. هیچ گاه معذرت خواهی نمی کرد. تمام افراد خاندان بزرگ متفق القول بودند که بچه های اگزوپری به طرز وحشتناکی بی نظم، خرابکار و یاغی هستند و آنتوان بدترین همه ی آن ها بود که همیشه بهانه ای برای دعوا با دیگران داشت.
تمام تصویر خاطرات کودکی اش محدود می شود به سخت گیری ها، دقت و شدت تربیت خانواده از جمله دایی اش که می گفت: «اگر باز هم شلوغ کنی می روم آمریکا و یک ماشین شلاق زنی بچه ها، مخصوص تو می خرم».
با تمام این ها اگزوپری در سی سالگی به مادرش می نویسد: «دنیای خاطرات کودکی به طور ناامید کننده ای از خاطرات دیگر واقعی تر است». و در نامه ی دیگری به همسرش نوشت: «مطمئن نیستم که بعد از آن روزهای پر از شگفتی کودکی احساس خوشبختی کرده باشم.» و در آستانه ی چهل سالگی همه جا می گفت: «تنها یک چیز است که همیشه مرا اندوهگین می کند و آن این است که می بینم بزرگ شده ام».
اگزوپری اولین بار اواخر جولای 1912، یعنی در دوازده سالگی سوار هواپیما شد. هر روز تمام تابستان را با خواهرش گابریل سوار دوچرخه می شد و به پایگاه جدیدالتاسیس آمبریو می رفت که چهار مایل از قصر آن ها فاصله داشت.
آنتوان روز به روز بیش تر به پرواز اشتیاق نشان می داد، کاری که مادرش به کلی قدغن کرده بود. شانزده ساله بود که «داستایوفسکی» را کشف کرد. بعدها گفت: «با شناخت داستایوفسکی فورا احساس کردم که با جهانی وسیع و بدون مرز روبه رو هستم». فوتبال بازی می کرد. آن هم در نوک حمله، شمشیر بازی هم می کرد؛ ولی بعدها ادعا کرد از این که قسمتی از وقتش را صرف ورزش کرده بود، راضی نیست.
یک آدم بزرگ متفاوت:
بیست و هشت ساله بود. آرام گرفته بود و آرام تر از آن نمی شد. نگرانی مالی نداشت. دلواپس کار به نظر نمی رسید. در صحرای غربی زندگی می کرد. جایی به نام زوبی. 5 سال پیش فرانسه را ترک کرده بود و حالا در کلبه ی چوبی قایقی زندگی می کرد که وقتی مد می شد آب تا زیر پنجره اش می رسید. ظاهرا اتاقش فقیرانه بود. روی یک تشک کاهی می خوابید. دری کهنه پیدا کرده بود و زیرش دو بشکه روغن گذاشته بود واین طوری میزی دست و پا کرده بود که البته برای قد او کوتاه بود. مرتب با مادرش نامه نگاری می کرد. در آن خانه ی صحرایی با یک بوزینه ی جنگل های گرم آمریکای جنوبی، یک سگ، یک گربه ی چاق و چله و یک کفتار اهلی زندگی می کرد. از نظر اگزوپری آن سرزمین بی خاصیت، زیبا بود و همین قدر که عنوان چندش آور «دو» را از جلوی اسمش برمی داشت برایش کافی بود. مدام برای مادرش می نوشت دیگر روی پاکت عنوان کنت را نقل نکنید.
با این که رییس فرودگاه زوبی بود به سر و وضعش نمی رسید. غیر از خودش کسی او را زیبا نمی دانست. دست هایش همیشه روغنی بود. موها و ناخن هایش را کوتاه و تمیز نمی کرد. به شوخی می گفت: گران است، وسعم نمی رسد. کتاب «پیک جنوب» را که حاصل همین شیوه ی زندگی و شیفتگی اش به صحرا بود در همان زمان نوشت. همین گوشه ی کوچک نقش مهمی در پیک جنوب، شازده کوچولو و پیش نویس اول، پرواز شبانه داشت.
دیگر اگزوپری شهرت زیادی داشت. سی و چند ساله بود. مدیران، بی قیدی ها و بی پروایی های گذشته اش را فراموش کرده بودند و به خاطر کاردانی و تدبیرش چه ستایش ها که نمی کردند. خوب می نوشت. اصرار کودکانه اش به ماجراجویی و رویارویی با خطر، به خون سردی و منطق تبدیل شده بود. در خط هوایی، مدیری قابل اعتماد بود. دوره ی عالی هوانوردی را گذرانده بود. به ریاست شعبه ی آئروپستال درآمده بود. ازدواج کرده بود. همان زمان «پرواز شبانه» را نوشت که جایزه فمینا را به خود اختصاص داد.
29 دسامبر 1935 خواست رکورد مدت پرواز از پاریس تا سایگون را بشکند. هواپیمایش در دویست کیلومتری قاهره سقوط کرد؛ با مکانیسینش پنج روز در صحرا سرگردان بودند تا بالاخره کاروانی آن ها را پیدا کرد. شانس آورده بودند.
دلتنگی های نویسنده ی خیابان پنجم:
«تو اخترک بعدی می خواره ای می نشست. دیدار کوتاه بود اما مسافر کوچولو را به غم بزرگی فرو برد. به می خواره که صم بکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می کنی؟
می خواره با لحن غم زده ای جواب داد: -مِی می زنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِی می زنی که چی؟
می خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟
می خواره همان طور که سرش را می انداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرشکستگی از چی؟
می خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می خواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می رفت تو دلش می گفت: -این آدم بزرگ ها راستی راستی چه قدر عجیبند!» (بخشی از کتاب شازده کوچولو)
سال های 1941 و 42 بود که بعضی ها به اگزوپری پیشنهاد کردند کتابی برای کودکان بنویسد و خودش هم نقاشی هایش را بکشد. آن زمان آنتوان خیلی مریض و دلتنگ بود. هر وقت هوس نقاشی به کله اش می زد، چیزهایی می کشید (با آبرنگ هایی که از فروشگاه بزرگ خیابان هشتم خریده بود) و گاهی برایشان چند خطی می نوشت. تابستان و پاییز همان سال (1942) شازده کوچولو را نوشت و نقاشی کرد. با همان روش عجیب و غریب خودش؛ و د رخانه ای در خیابان پنجم نیویورک در شب های طولانی، وقتی از قهوه، کوکاکولا و سیگار نیرو می گرفت، می نشست و می نوشت؛ کله های این سه، روی کاغذ در کنار خط خطی ها دیدنی بود. اگزوپری با قلم ها و مدادهای گوناگون می نوشت و می کشید، کم و زیاد می کرد، حذف می کرد خط می زد و دوباره در حاشیه می نوشت. صفحه ی کاغذها گاهی آن قدر شلوغ و بد خط می شد که خودش هم به زور سر در می آورد. شکل ها را پشت پوست پیاز می کشید. می نوشت و پاره می کرد، پاره می کرد و می نوشت. به یکی از خبرنگاران گفته بود مشکل ترین مرحله ی نوشتن، شروع است. ولی گویا با شازده کوچولو چنین مشکلی نداشت. طرح داستان ناگهان و یک جا به ذهنش رسیده بود. نقاشی از متن مشکل تر بود. به خصوص با «بائو باب»ها آن قدر کلنجار رفت که دیگر خسته شده بود. در طول داستان لباس شازده کوچولو تغییر می کرد. در مورد مار بوآ فورا به نتیجه نرسید. به این شکل، شازده کوچولو به دنیا آمد، کتابی که از بسیاری جهات، قصه ای فلسفی محسوب می شود که به انتقاد از جامعه و بلاهت آدم بزرگ ها، پرداخته است. شازده کوچولو شبیه هیچ کس نیست؛ اگرچه بخشی از آدمی را می گوید که گویی از ازل در وجودش نهاده شده است. او با حرف هایش و با سفری که طی می کند از زندگی آدم می گوید و انگار آن حس گمشده را در آدم زنده می کند. حسی که آدم بزرگ ها گم اش کرده اند و به خاطر همین است که دنیا این قدر بد شده است. اهدانامچه ی کتاب صحه بر نگاه ظریف و آسمانی خالقش دارد و دوری اش از دنیای آدم بزرگ ها و نزدیکی روح شان به بچه ها:
به «لئون ورث»
((از بچه ها عذر می خواهم که این کتاب را به یکی از «بزرگ ترها» هدیه کرده ام. برای این کار دلیل حسابی دارم: این «بزرگ تر»، بهترین دوست من در همه دنیاست. یک دلیل دیگر هم آن که این «بزرگ تر» همه چیز را می تواند بفهمد، حتی کتاب هایی را که برای بچه ها نوشته باشند. عذر سومم این است که این «بزرگ تر»، در فرانسه زندگی می کند و آن جا گرسنگی و تشنگی می کشد و سخت محتاج دل جویی است. اگر این عذرها کافی نباشد، اجازه می خواهم این کتاب را تقدیم آن بچه ای کنم که این آدم بزرگ، یک روزی بوده. آخر، هر آدم بزرگی هم، روزی روزگاری بچه ای بوده (گیرم کم تر کسی از میان آن ها، این را به یاد می آورد). پس من هم اهدانامچه ام را به این شکل تصحیح می کنم: « به لئون ورث»؛ موقعی که پسربچه ی کوچکی بود.))
اگرچه این که می گویند در غرب پس از انجیل، این پرتیراژترین کتاب همه ی سال های اخیر بوده است می تواند بزرگ نمایی باشد و این که می گویند در تمام این سال ها محبوب ترین کتاب همه ی کتاب خوان های اروپا بوده، کمی زیاده از حد به نظر می رسد؛ اما واقعیت این است کار اگزوپری نه کم تر از جیمز جویس است و نه پروست، نه بالزاک، نه داستایوفسکی و نه هیچ کس دیگر.
گویی فقط اوست که دوباره به یادمان می اورد که آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آن ها چیزهای ساخته شده را از دکان می خرند و چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آن ها مانده اند بدون دوست.
این اواخر خیلی حواس پرت و گیج شده بود. همه از دستش به ستوه آمده بودند. همسرش در آخرین هفته ی نوامبر 42 ترکش کرد. خودش می گفت: می فهمم، این روزها خودم هم از دست خودم عصبانی هستم. حال خودمم را نمی فهمم. هوش و حواس ندارم. کارهای عجیب و غریب می کنم. یادم می رود باید سوار چه قطاری شوم. آدرس ها و صورت حساب ها را گم می کنم. یادم می رود به تلفن ها جواب بدهم. وقتی عصبانی می شوم، سر دردهای بدی می گیرم. وقتی می خواهم بنویسم ذهنم خالی می شود.
اگزوپری تا آخرین سال زندگی اش هم به فرانسه برنگشت. شمال آفریقا و جزیره ی کرس دم دستش بود. بدجوری به این شهر فرانسوی نشین که در مقابل اشغال سرخم نکرده بود خو گرفته بود و الجزیره برایش سرزمین موعودی بود که او را یاد ملودرام های هالیوودی ، آلیس در سرزمین عجایب و دزدان دریایی می انداخت. هنوز تک و توک پروازهایی می کرد. بالاخره روز سی و یکم ژوییه ی 1944 به اصرار زیاد اجازه گرفت آخرین پروازش را بکند. ساعت هشت و نیم صبح از زمین برخاست تا ماموریت خود را بر فراز منطقه ی گرنوبل انجام دهد. ساعت سیزده و سی دقیقه با پیام کوتاهی خبر داد ذخیره ی بنزینش دارد تمام می شود. ساعت چهارده و سی دقیقه همه یقین داشتند که دیگر در آسمان نیست.
اگزوپری هم مثل آفریده اش شازده کوچولو در هاله ای از وهم و شگفتی، در شگفت زدگی و ناپایداری پیچیده شده است. وجودی بیش از اندازه حساس و لب ریز از مرگ و زندگی. اگزوپری گویی برای جاودانه کردن اثرش، برای این که بگوید چه طور می توانسته خود را، سرنوشت خود را در آن چه می نویسد پیش بینی کند، از آخرین سفر هوایی خود هیچ گاه بازنگشت. شازده وار به سیاره ی کوچکی که کسی نمی دانست کجاست، سفر کرد و دنیا را با کتاب عاشقانه ی کوچکش تنها گذاشت.
آنتوان دوسنت اگزوپری، نویسنده ای که اصلا تصور کردنش بدون این که مدام به شازده کوچولو تشبیه اش کنیم، ممکن نیست. آدمی که با حرف های ساده و کودکانه اش دنیایی بزرگ و عجیب را می سازد و انگار از درون همه ی آدم ها حرف می زند.
چقدر آدم هایی را می شناسم که با همان اصطلاحات او، تاریخی ترین لحظات زندگی شان را زندگی کرده اند. با همان اصطلاحات عاشق شده اند، و با همان اصطلاحات بریده اند. چند نفر توی دنیا تا حالا به کسی که حسی را در آن ها برانگیخته، گفته اند: «فکر می کنم کارم تمام است. تو داری مرا اهلی می کنی». چقدر آدم بوده اند که برای توضیح دادن اوضاعشان گفته اند: «اما من گل سرخی دارم که در دنیا یگانه است» چند میلیون نفر تا حالا با دیدن بهترین گل های سرخ جهان لب گزیده اند و گفته اند: «شما هیچ به گل من نمی مانید، برای شما نمی توان مرد!»
فقط اگزوپری است که به ما می گوید... «زیبایی بیابان به خاطر چاهی است که در دل خود پنهان کرده است». هیچ کس بهتر از او و کتابش نمی تواند بگوید چرا این همه عاشقانه به یادش می آوریم. «چرا که ارزش هر چیز در وقتی است که برایش صرف کرده ایم.» و ما دیگر برای کدام کتاب و با کدامین کتاب این همه عاشق شده ایم؟!

 

 

جوانه اندیشه - نشریه دانش آموزان مجتمع فرهنگی آموزشی علامه طباطبایی روزنامه دیواری الف - ویژه دانش آموزان مجتمع فرهنگی - آموزشی علامه طباطبایی رهاورد - نشریه همکاران ما در مجتمع فرهنگی آموزشی علامه طباطبایی اندشه خانواده - ویژه اولیای دانش آموزان مجتمع فرهنگی - آموزشی علامه طباطبایی

 

مطالب مرتبط
  ** ندارد. **