مجتمع فرهنگی آموزشی علامه طباطبایی

 

    

مجتمع فرهنگی آموزشی علامه طباطبایی

نا معادله

نشریات : جوانه اندیشه : شماره 47و48 : باران

مجتمع فرهنگی آموزشی علامه طباطبایی

 
 
 

     نا معادله

صفحه اول تماس  
 
         
 
مجتمع فرهنگی آموزشی علامه طباطبایی

 

   

  

در صورتیکه مایل هستید بصورت دوره ای اخبار، اطلاعیه ها، نمونه سوالات جدید، مطالب و مقالات علمی به email شما ارسال شود، مشخصات خود را وارد نمایید تا در سیستم خبرنامه مجتمع عضو شوید :

نام :
نام خانوادگی :
پست الکترونیک :

 

 

جستجوهای دیگران :

 دبیرستان | علامه | طباطبایی | دانش آموز | مدرسه | نخبگان | دانشگاه | کنکور | دانش آموزان | سوال | نمونه سوال | مقاله | علمی | آموزشی | راهنمایی | سوالات امتحانات نهایی | موفقیت | نتیجه کنکور سراسری

جستجوی پیشرفته با استفاده از Google

 

 

 
نا معادله
مشاهده نسخه ویژه چاپ از "نا معادله"
  کد مطلب : 2393

همه مطالب سایت نشریات جوانه اندیشه شماره 47و48 باران
همه مطالب سایت مطالب و مقالات علمی مطالب ارسالی دبیران و همکاران مجتمع

 

متن زیر که توسط آقای امیر حسین شکوفی معاون محترم فرهنگی دبیرستان واحد آبشناسان 1 به ما رسیده از دست نوشته های شهید احمد رضا احدی رتبه ی اول کنکور پزشکی سال 1364 است که انعکاس دهنده ی دغدغه های آن شهید است.  

 

در صورتیکه مایل هستید آخرین مطالب، اخبار، اطلاعیه ها، نمونه سوالات و نشریات مجتمع را از طریق ایمیل دریافت نمایید، در خبر نامه سایت مجتمع عضو شوید :

 

به نام خدای شهیدان



چه کسی می‌داند جنگ چیست؟ چه کسی می‌داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می‌شکافد؟ چه کسی می‌داند هر سوت خمپاره ، فردا به قطره اشکی بدل خواهد شد و این اشک جگرهایی را خواهد سوزاند.؟
کیست که بداند، جنگ یعنی سوختن، ویران شدن، آرامش مادری که فرزندش را همین الان با لالایی گرمش در آغوش خود خوابانیده، نوری، صدایی، ریزش سقف خانه، و سرد شدن تن گرم کودک در قامت خمیده مادر؟
کیست که بداند جنگ یعنی ستم ، یعنی آتش، یعنی خونین شدن خرمشهر، یعنی سرخ شدن جامه ای و سیاه شدن جامه ای دیگر، یعنی گریز به هر جا ، هر جا که این‌جا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم کجاست؟ دخترم چه شد؟
به کدام گوشه تهران نشسته‌ای؟ کدام دختر دانشجویی «که حتّی حوصله ندارد عکس‌های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود» دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گل‌های ناز، آن اسوه‌های عفاف که هر کدام در پس رنج‌های بیکران صحرانشینی و یابانگردی، آرزوهای سال‌های بعد را در دل می‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حیا را بفهمد؛ که بی شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده ، به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجوئی می‌داند هویزه کجاست، چه کسی در آن کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟ چگونه بفهمد تانک‌ها هویزه را با 120 اسوه از خوبان له کردند. اصلاً چه می‌داند تانک چیست؟ و چگونه سری زیر شنی‌های آن له می‌شود.؟


آیا می‌توانید این مسأله را حل کنید:


گلوله‌ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله 100 متری شلیک می‌شود و در مبدأ به حلقومی‌اصابت نموده و آن را سوراخ کرده، گذر می‌کند. معلوم نمائید سر کجا افتاده است؟ کدام زن صیحه می‌کشد، کدام پیراهن سیاه می‌شود، کدام خواهر بی برادر می‌شود.؟ کدام چهره چنگ می‌خورد، کدام کودک گریبان پاره می‌شود، کدام کودک در انزوا و خلوت خویش اشک می‌ریزد؟


یا این مسأله را:


هواپیمائی با 5/1 برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متری سطح زمین ، ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده مهران- دهلران حرکت می‌کند، مورد اصابت موشک قرار می‌دهد. اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود، معلوم کنید کدام تن می‌سوزد، کدام سر می‌پرد، چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید، چگونه باید آنرا غسل داد؟

چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم. چگونه در تهران بمانیم و تنها درس بخوانیم. چگونه می‌توانی درها را به روی خودت ببندی و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه کنی؟
 کدام مسأله را حل می‌کنی؟ برای کدام امتحان درس می‌خوانی؟ به چه امیدی نفس می‌کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می‌کنی؟ از خیال؟ از کتاب؟ از لقب شامخ دکتر؟ یا از آدامسی که مادرت هر روز صبح در کیفت می‌گذارد؟ کدام اضطراب جانت را می‌خلد؟ دیر رسیدن اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس،دلت را به چه چیز بسته ای؛ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در دوره فوق دکترا؟


آی پسرک دانشجو:


 به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است، جوانی به خاک افتاده و در خون شکفت؟


آی دخترک دانشجو:


 به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشاندند و آن‌ها را زنده بگور کردند، در کردستان حلقوم کسی را پاره کردند تا کدهای بی سیم را بیابند؟ ... به تو چه مربوط است که کودکانی در خرمشهر از تشنگی مردند؟ هیچ می‌دانستی؟ حتماً نه، هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره می‌خورند، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی، و آنگاه که قطره ای نم یافتی با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی، امّا دیدی که کودک دیگر آب نمی‌خواهد؟


امّا تو:


 اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، حرمله نیز مباش!! که خدا هدیه حسین (ع) را پذیرفت ؛ خون علی اصغر را به زمین باز پس نداد، و نمی‌دانم که این خون، خون خدا، با حرمله چه می‌کند؟ همین !
 والسلام علی من اتبع الهدی

 

 

کد مطلب : j48004

 

 

جوانه اندیشه - نشریه دانش آموزان مجتمع فرهنگی آموزشی علامه طباطبایی روزنامه دیواری الف - ویژه دانش آموزان مجتمع فرهنگی - آموزشی علامه طباطبایی رهاورد - نشریه همکاران ما در مجتمع فرهنگی آموزشی علامه طباطبایی اندشه خانواده - ویژه اولیای دانش آموزان مجتمع فرهنگی - آموزشی علامه طباطبایی

 

مطالب مرتبط
  ** ندارد. **