|
لطیفه های اقتصادی
مشتری شناس
سه نفر مکانیک در تعطیلیِ آخرِ هفته به کوه پیمایی رفتند. هنگامی که از کوه بالا می رفتند به یک صخره ی وحشتناک رسیدند که نه می توانستند راه را پیدا کنند و نه قله را. به ناچار هر سه با هم دیگر فریاد کشیدند و کمک خواستند. و صدا در کوه انعکاس شدیدی داشت و هی تکرار می شد: «کمک ...» بعد از مدتی جوابی آمد که : «شما گم شده اید.» یکی از مکانیک ها گفت: «این جواب فقط می تواند از یک ریاضی دان باشد.» دو نفر دیگر می خواستند بدانند که نفر اول از کجا با این اطمینان چنین حرفی را می زند. اول این که خیلی طول کشید تا او به نتیجه برسد و جواب را دریابد. دوم این که جواب کاملاً صحیح است و سوم این که این جواب به هیچ دردی نمی خورد.
الگوی سیاسی- اقتصادی
کدام کاشف را به عنوان الگو برای خودتان انتخاب کرده اید؟ -کریستف کلمب را. برای این که وقتی از اسپانیا راه افتاد نمی دانست که آن مسافرت به کجا می کشد؟ و وقتی که به آمریکا رسید نمی دانست که کجا هست؟ اما وقتی که مسافرتش تمام شد تمام مخارجِ سفر را اداره ی مالیات پرداخت کرد.
اندازه یا کلاس
مقاطعه کاری که از وجود خانم ها در سرپرستی و مدیریت بخش ها خیلی کم استفاده می کرد مورد انتقاد شدید مطبوعات قرار گرفت. در نتیجه به مدیر دستور دادند که در جای خالیِ ریاستِ یکی از بخش ها، از یک خانم استفاده کند. البته این دستور برای بسیاری از سرپرست ها خوشایند نبود و در مقابل دستوری که از بالا آمده بود نمی توانستند مقاومتی نشان دهند، اما یکی از آن ها که زرنگ تر بود جوری برخورد می کرد که خانم ها را دل گیر کرده و خودشان آن مسؤولیت را نپذیرند به این صورت که وقتی خانمی برای معرفی آمد سؤال نامأنوس و ناخوشایندی مطرح کرد که: نظرِ شما درباره ی این که مغز خانم ها خیلی کوچک تر از مغز آقایان است، چیست؟ خانم جوان نگاه سردی کرد و گفت: «همیشه کیفیت مهم تر از کمیت است.»
نه تنها پول
مولتی، میلیاردر مشهور، پیاده از مرکزِ خرید، رد می شد که یکی از اعضای خیریه از وی کمک خواست ولی مرد، پولی نداد و آن جمع کننده ی کمک، خیلی جا خورد و به او یادآوری کرد که: با کمک شما کودکی خوش بخت می شود. مرد پول دار سرش را افقی تکان داد و گفت: «پول، هرگز کسی را خوش بخت نمی کند. من با 50 میلیون دلار خیلی کم تر راضی و خوش بخت بودم تا زمانی که 20 میلیون دلار داشتم.»
بدون مانع
مسؤول استخدام، مدت زمان زیادی را صرف سؤال و جواب از یک داوطلب کرد و از تحصیلات و سوابق کاری و تجربیاتش پرسید و در نهایت خواست بداند که آیا ازدواج کرده است یا خیر؟ نه! ولی با وجود این، من سعی خودم را می کنم که آن چه به من گفته می شود انجام دهم.
قدیمی ترین شغل
دور میزی که چند تن از صاحبان مشاغل نشسته بودند، بحث درگرفت که چه شغلی قدیمی تر است؟ باغبان گفت: «ما قدیمی تریم. ما بودیم که باغ های بهشت عدن را به وجود آوردیم.» معمار که اصلاً نمی خواست چنین چیزهایی را بشنود گفت: «برج بابل را ما ساختیم. بدون معمار، هیچ کاری امکان نداشت.» نجار گفت: «این مزخرفات چیست که می گویید. کشتی را اول دفعه نوحِ نجار ساخت و گرنه هیچ موجودی زنده نمی ماند.» در این اثنا، برق کار، سرش را تکان داد و گفت: «ما هستیم که به همه چیز معنا می دهیم. خداوند، دنیا را در شش روز خلق کرد و روز هفتم که خواست سخن رانی کند، دنیا روشن شد، یعنی، ما خیلی پیش از آن، تیرهای برق را نصب و سیم کشی را به آخر رسانده بودیم.»
راه شغلی
دو تا پدر داشتند راجع به پسران شان گفت وگو می کردند، یکی گفت: « پسر من وقتی که مدرسه می رفت توی فکرش فقط دخترها بودند و توی کارنامه اش هم نمره های خیلی بد.» دومی گفت: «درست مثل پسر من و نتیجه این که هنوز که هنوز است روی نیمکت های مدرسه چسبیده. خوب شما در مقابل چه کار کردید؟» اولی: خیلی ساده، من درست و حسابی ترساندمش و گفتم اگر تو این طور ادامه بدهی در آینده یا بیکار می مانی یا مجبوری از راه مسافرکشی پول به دست آوری! که شانسی اثر کرد و دیپلمش را با نمرات خیلی عالی گرفت و بعد در تاریخ و جامعه شناسی و هنر لیسانس گرفت و بعد دکترا گرفت و همیشه با رتبه ی اول همه جا پذیرفته شد. دومی: به! چه خوب، کاش، پسر من هم این طور می شد! ... خوب حالا پسرتان چه کار می کند؟ اولی: مسافرکشی!
منبع: ماه نامه ی گل آقا- شماره ی 151
|